
خدایا
در این برهوت تنهایم مگذار که سخت محتاجت هستم
****************خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس:
کمکم کن آنچه را که تو زود میخواهی من دیر نخواهم...
و آنچه راکه تو دیر میخو اهی من زود نخواهم...
پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی راکه دوستم ندارند...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند ...
به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...
محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند...
گرفتار دردست و پای اندیشه ها،هم اوازسکوتی تلخ وهمراز بغضی کهنه، ترک خورده ونشکسته
از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد : گذشته ات را بدون تاسفی بپذیر ،
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
کوچک باش و عاشق ... که عشق می داند آئین بزرگ تر کردنت را
بگذار این عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ... زلال که باشی ، آسمان در توست.
سرانجام بی صبر وطاقت پر میشود ازخستگی ای بی قرار...
افکاری شناور شلاق میزنند روحی خسته را، وبه ناگاه فریاد میزند سکوتی به درازای دنیا دنیا دلتنگی را
میشکند بغضی را به قدمت دنیا دنیا بی قراری........وجاری می شود................
بوی خاک خیس خورده برزمین خشک سیراب شده میپیچد در سرغریبه ای ،رهگذر از کوچه ای
صدای سکوت اسمان وشکستن بغضی کهنه ذهنش را پر میکند ...نگاهی به راه امده...
باز نگاهی به اسمان......
درچشمانش برقی تا سیراب کنند زمینی خشک را درپس شکستن بغضی کهنه ودرگلویش صدای سکوتی تا
فریاد کند دنیا دنیا ناگفته هارا...
امشب بغض اسمان شکسته بود .....وشاید سکوتی درحال فریاد شدن....................
«« راه خدا »»
شعر من در کَفِ او حرف خداست --- عشق او در نَظَرَش ، مُلکِ خداست
عاشق ِ ، معشوقه بوده ، در پِیَش --- درِ پِیَش دنباله رو بودن رواست
در رهش جانش برون شد از تَنَش --- در رهش ، راهی شد و بر لبش ذکر خداست !
سوفیا ، سخره مگیر از این سخن --- چون بود معشوقه اش ، معشوقه اش راه خداست ..!
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟
***
این غبار نکبتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست
***
گوشتان اگر به ناله ی من آشناست
از سفینه ای که میرود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد راه
از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاه ست
***
ای ستاره که پیش دیده ی منی
باورت نمی شود که در زمین
هر کجا، به هر که میرسی
خنجری میان مشت خود نهفته است!
پشت هر شکوفه ی تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
***
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه ایست
***
ای ستاره، ما سلاممان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین، زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است!
وانکه صادقانه با تو درد دل کند
های های گریه ی شبانه است!
***
ای ستاره باورت نمی شود
در میان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وا نکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
***
ای ستاره باورت نمی شود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بیکرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره ی زمین پریده است
***
آن شقایق شفق که می شکفت
عصرها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
دود و آتش به آسمان رسیده است
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
***
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
***
ای ستاره، ای ستاره ی غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره ی گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های درد
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی گناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده ی خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس!
***
ای ستاره، ای ستاره ی غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد
***
بگذریم از این ترانه های درد
بگذریم از این فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه ی سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
می گریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو!
***
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو می چکد
***
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته ی تو بسته می شود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه ی شبانه ام
در گلو شکسته می شود
گواهی می دهم معبودی به سزا نیست جز خدا.یگانه ایست که شریک ندارد.اول است که پیش از او چیزی نبوده و آخر است که برای او حد و انتهایی نیست.وهم ها به هیچ یک از صفات او نمی رسند و دل ها او را به کیفیت و چگونگی تصدیق نمی نمایند و تجزیه و تبعیض برای او روا نیست و چشم ها و دل ها به او احاطه ندارد(امام علی)

ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند
.jpg)
دوست ترین بندگان نزد خدا بنده ای است که خداوند او را بر تسلط به نفس خویش کمک و یاری کرده است(امام علی(ع))

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانه ی عشق تو سر از پا نشناخت
هر کس به تو ره یافت زخود گم گردید
آن کس که تو را شناخت خود را نشناخت
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم نکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
ستایش خدا
انسانها به اميد زنده اند ، اميدی روشن ولی افسوس در جا معه ای که خود انسانها نا امید و تیره اند ،چطور می توان زندگی کرد؟! جا معه ای که از هر کنجش انسانهای خود بین پیدا می شوند. من در کلبهِ کوچک دلم چه حرکتی کنم؟! با چه پروبالی پرستوی خیال خویش را به حرکت درآورم؟! در حالیکه از اینگونه انسانها بیزارم و گریزانم از این مردم. ولی برایم همین کافیست که بهترین را در آن بالاها دارم. پس خدایا به امید توست اگر نوری بر کلبه کوچک دلم راه یا فت،همه وهمه به خاطر توست. افسوس که تو را هرگز نتوان دید. گاهی فارغ از غوغای روزمرگی در اندیشه یا فتن واژگانی برمی آیم تا بتوانم تورا تو صیف کنم . ولی وصف تو آنقدر بزرگ و نامحدود است که این واژگان محدود توان وصف تو را ندارند . خدایا می می ستایمت، چرا که حیا ت انسان در این خاک از آن توست. پس اگر عاشق باشم ،معشوقم تویی و چه زیبا ست این عشق ورزید ن، چه پاک است این عشق مقدس الهی. پس آنقدر می ستایمت ،بلکه مرگم روزی فرا رسد تا از این مردم به ظاهر همدم و یکرنگ دور شوم و به تو که تمام فکر واندیشه ام هستی برسم. و آن هنگام، نگاهت کنم بلکه از نگا هم بخوانی حرف دلم را
خدایا مرا ببخش!
بهترین ها تقدیم به تو . محبت ترین محبت ها برای تو.
هر آنچه دارم پیشکش تو میکنم و تو مرا ببخش
خدایا قلعۀ بلند خود را به من نشان ده و مرا در خیمۀ خود وارد ساز ! من به تو ایمان دارم.
تنها تو شبان نیکوی من هستی
زمین وپُری آن از آن ِ توست ! ای خدای من، مرا ترک ننما !
ای محبت بی انتها
مرا تعلیم ده برای جلال نام خودت !
به من فروتنی تعلیم ده !
بر من رحمت فرما ! خدای مهربانم مرا از گناهانم
طاهر ساز و ما را از شرر دورگردان
آمین
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يک لحظه اول ، که اول ضلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ، جهانرا با همه زيبايي و زشتي ، برروي يکدگر ، ويرانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
که در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ، نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،بر لب پيمانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
که ميديدم يکي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا واژگون مستانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت ميپذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ،پاره پاره در کف زاهد نمايان ،سبحه صد دانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يکي مجنون صحرا گرد بي سامان ،هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو ،آواره و ديوانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !
اکر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
بعرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ،تا که ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يک ناروا گرديده خواري ميفروشد ،گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
که ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش ،بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فکري ، در اين دنياي پر افسانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من بجاي او چو بودم ،يکنفس کي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميکردم .
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد
من بنــده عــاصیم رضای تو کجاست
تــاریک دلم نــور و ضیـای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
آن بیع بود لطف و عطـای تو کجاست
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری - اثر استاد محمود فرشچیان
| ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای صمدی که از ادراک خلق جدایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی. جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده و چشم ما را ضیای خود ده و ما را آن ده که ما را آن به و مگذار به که و مه. الهی! عبدالله عمر بکاست، اما عذر نخواست. الهی! عذر ما بپذیر و بر عیب های ما مگیر. به نام آن خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح است و سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است و ذکر او مرهم دل مجروح است و مهر او بلا نشینان را کشتی نوح است. ای جوانمرد درین راه مرد باش و در مردی فرد باش و با دل پردرد باش. الهی! خواندی تأخیر کردم. فرمودی تقصیر کردم. الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم. الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد. الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن. الهی! گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است. الهی! اگر عبدالله را بخواهی سوخت، دوزخی دیگر باید آلایش او را و اگر بخواهی نواخت، بهشتی دیگر باید آسایش او را الهی! اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من. الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد. الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است. الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم. الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم. فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی. الهی! اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی. ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی. چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی. الهی! اگر با تو نمی گویم افکار می شوم. چون با تو می گویم سبکبار می شوم. الهی! ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود. الهی! بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن. پادشاها گریخته بودیم تو خواندی، ترسان بودیم بر خوان "لاتقنطوا ..." تو نشاندی. الهی! بر سر از خجالت گرد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم. الهی! اگر دوستی نکردیم، دشمنی هم نکردیم. اگر چه بر گناه مصریم بر یگانگی حضرت تو مقریم. الهی! در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبان استغفار تو داریم. الهی! اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم. الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن. الهی! تقوایی ده که از دنیا ببریم، روحی ده که از عقبی برخوریم. یقینی ده که در آز بر ما باز نشود و قناعتی ده تا صعوه حرص ما باز نشود. الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم. دست گیر که دستاویزی نداریم، بپذیر که پای گریزی نداریم. الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم. الهی! مگوی که چه کرده ایم که دردا شویم و مگوی که چه آورده یی که رسوا شویم. الهی! توفیق ده تا در دین استوار شویم. عقبی ده تا از دنیا بیزار شویم. بر راه دار تا سرگردان نشویم. الهی! بیاموز تا سر دین بدانیم. برفروز تا در تاریکی نمانیم. تلقین کن تا آداب شرع بدانیم. توفیق ده تا خنگ طمع نرانیم. تو نواز که دیگران ندانند، تو ساز که دیگران نتوانند. همه را از خودپرستی رهایی ده. مه را به خود آشنایی ده. همه را از مکر شیطان نگاهدار. همه را از کید نفس آگاه دار. الهی! فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز. می نمایی که بخواه و می گویی که بپرهیز. الهی! گریخته بودم تو خواندی. ترسیده بودم بر خوان تو نشاندی. ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش. الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم. الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید. الهی! به صلاح آر که نیک بی سامانیم جمع دار که بد پریشانیم. الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب. الهی! اگر نه با دوستان تو در رهم، آخر نه چون سگ اصحاب کهف بر درگهم. انتظار را طاقت باید و ما را نیست. صبر را فراغت باید و ما را نیست. الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مران این بنده آموخته را ... |